وسام

 

بار بر بستم از پرشین بلاگ و به http://cafebahar.blogfa.com/ رفتم  به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا!

   + وسام ; ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

بار بر بستم از پرشین بلاگ و به http://cafebahar.blogfa.com/ رفتم  به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیا!

   + وسام ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

سبز سفید قرمز

اگر زبانم لال خدایی نکرده المپیک در ایران برگذار بشه :‌

ا1- استادیوم آزادی مسلماً در نظر گرفته میشه برا افتتاحیه .. برای سایر بازی ها هم از سالن های امجدیه , شهید کشوری , قصر موج , قصر یخ ؛ پیرامید , راسپینا و ... ( فراخور با رشته مورد نظر استفاده میشد ) دیگه نهایتی که کم میاوردن , زمین چمن دیباجی شمالی هم بدی نیست .

ا2- گشت ارشاد , دم در استادیوم رو پاتوق کرده ... 3-4 تا سبد , از اینا که تو امامزاده ها هست , گذاشتن جلو در ورودی , ( مملو از چادر های گلدار ) که خانومهای محترم با حفظ حجاب اسلامی وارد سالن شن ... بعد حالا دلم میخواد فور اگزمپل , همسر جناب ِ بوش رو تصور کنین ... در شرایطی که چادر گلدار کر و کثیف رو سرش کرده ... داره میره تو سالن

ا3 – از هماهنگی های رقص و اینا خبری نیست ! حرکات موزون گناه داره ... نهایتاً یه موزیکی میذارن ... یه آقائی رو هم میارن که از تو کلاهش براتون خرگوش در بیاره .... یا ماهی صفت میاد ... جک میگه ... ( که اینم یه شرایط خاصی داره ... اگه خدای نکرده , شهادتی ... وفاتی ... چیزی نباشه ... وگر نه که سینه میزنیم ... یا نماز جماعت میخونیم .

ا4- البته باز همه اینا بر میگرده به اینکه برق ها نره ... ا

ا5 – مشعل المپیک در شرایطی روشن میشه که گاز قطع نباشه

ا6 – بعد این وسط برقا قطع شه ... دیگه اجماعاً فاتحه مع َ صلوات ... چون ملت غیور ِ ما با استفاده از وقت ... تَه ِ استادیوم رو دستمال میکشن و میرن ... یکی مشعل رو میذاره رو کولش ... یکی فرشای قرمز رو جمع میکنه ... یکی کیف میزنه .... اتوبوس ها رو آتیش میزنن ... صندلی ها رو میشکنن و از جا میکنن و میبرن ... نارنجک و ترقه هم که نقل و نباته مجلسه ... تازه داره خوش میگذره ... در نهایت , نون میچرخونن , ته قابلمه ... یه جوری که استادیوم رو از صحرای تیرینیدا بیدائو تشخیص ندی .... ( بعدشم چون خیلی ناراحتن ... میرن سراغ بانکها و مغازه ها و اینا .... )ا

ا7- برای گرمتر بودن مجلس , احمد زاده و حسینی و شهریاری رو میارن که مجری وایسن و شکر پرانی کنن ... ایشیمبالا , ایشیمبالا بگن ... خوش بگذره

ا8- بعد از تلاوت کلام الله مجید و سرود ملی و صلوات بر محمد و آل محمد ... گروه سرود غنچه های شهدا... تقدیم میکند .... به لاله ء در خون خفته ...... شهید دست از جان شسته ..........ا

ا9- بعد یه 20 دقیقه ای با هم مرگ بر امریکا و مرگ بر اسرائیل میگیم ... اگه حریف قدر بود ... انگشتر فیروزه ... الهی که بسوزه هم میگیم ... فوت میکنیم به سمتشون ... جز جیگر زده ها ببازن ایشالا ....ا

ا10- ای وای !!!! بارون میاد ... رحمت خداس خب !!! تعطیل کنین بریم ... شب تاریک بود , هواشناسی ابرا رو ندید ...ا

ا11 – به علت کثرت هتل های زیاد ستاره , چادر های گردالی در کلیه میادین کشور اجاره داده میشود ...ا

ا12- معرفی کشور ها هم از نظر من اصلاً و ابداً ضروری نیست .. ما انقدر کار های واجب تر داریم ... سفره از این یه بار مصرف ها میاریم ... کف سالن پهن میکنیم .... شام میدیم.

ا14- کلاً فکر کنم خوش بگذره ...!

 

+ برگرفته از یک ۳۶۰ گمنام

   + وسام ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

قرمز

صدایم را نمی شنود کسی

 و این خوب است

چون هر چیز که بخواهم می گویم

فحش می دهم ... نفرین می کنم...

مثلا گوش کن داد میزنم:

بر خر مگس معرکه لعنت!

دیدی نمی شنوی

   + وسام ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

خاکستری

لحظه هایم همه تکرار صفا بود ولی

غم تو چنبره زد بر دل شاد و تن من!

   + وسام ; ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱٤
    پيام هاي ديگران ()

سیاه

گاهی دلم می خواهد تف کنم به صورت این انتظار بیهوده...!

   + وسام ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

زرد

هیچ کس کلاغ را در قفس نمی کند

تو ای قناری... بناز که زندانی شده ای!

   + وسام ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

 

خسرو شکیبایی در گذشت!

این خبر ناگواری بود که پدرم ساعت ١١ صبح بهم داد باور کردن این که بازیگری به این توانایی آن هم در آستانه ی ۶۵ سالگی  پس از تحمل درد های جانگداز سرطان کبد در گذرد ، سخت است.

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

روحش شاد و یادش گرامی.

   + وسام ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۸
    پيام هاي ديگران ()

 

آرش کمان کشید و کشیدو کشید تا ایران را گرفت

نالایقان از بس کشیده بودند ایرن را از دست دادند!!!

   + وسام ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

میان آب قندی بی تاب بیدار شدم

همه جویای حالم بودند...

که تو از در آمدی!

   + وسام ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 

ماهی های حوض مرده اند ، همه!

و گربه ها تشیع جنازه ی مفصلی برایشان گرفتند

اما هیچ کس برای گربه ای که زیر لاستیک ماشین له شد،

تشیع جنازه نگرفت

بیچاره گربه!

به هزار امید ماهی می خورد!

   + وسام ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

سهراب دلخوشی میخواست من کمی دل تنگی

سیری چند؟

   + وسام ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

لاک ناخن هایم هنوز خشک نشده بود که دستم را گرفتی

دستانت قرمز شدند!

یادم هست

حالا سالهاست که لاک قرمز می زنم و هرگز فوتشان نمی کنم

شاید باز هم قرمز شوی...!

   + وسام ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

خدا دلم می خواد یه روز دعوتت کنم با هم قهوه بخوریم ولی انقدر اتاقم

 کثیفه روم نمی شه بگم بیای

تمیز کردنش سخته به یه قهوه خوردن نمی ارزه

اصلا بی خیال ... من میام پیشت!

   + وسام ; ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٦
    پيام هاي ديگران ()

 

* وقتى پا به این دنیا گذاشتى؛ مادر تو را در آغوشش گرفت و به تو خوشامد گفت؛ تو با گریه از او تشکر کردى.
* وقتى یکساله شدى، او به تو شیر مى داد و تو را حمام مى برد؛ تو با گریه کردن در تمام طول شب از او تشکر کردى.
* وقتى دو ساله بودى، او به تو آموزش راه رفتن داد، تو با فرار کردن از دستش، وقتى صدایت مى کرد، از او تشکر مى کردى.
* وقتى سه ساله بودى، او با عشق برایت غذا مى پخت؛ تو با انداختن بشقابت روى زمین و کثیف کردن رومیزى از او تشکر کردى.
* وقتى چهار ساله بودى، او براى تو مدادرنگى هدیه خرید و تو با نقاشى روى در و دیوار از او تشکر کردى.
* وقتى پنج ساله شدى، او در میهمانى ها و جشن ها برایت لباس هاى زیبا مى خرید و تو با پریدن در گودال پر از گل و لاى از او تشکر کردى.
* وقتى شش ساله شدى، او تو را تا مدرسه همراهى مى کرد و تو با فریاد «من مدرسه نمى روم» از او تشکر کردى.
* وقتى هفت ساله شدى، او برایت یک توپ فوتبال جایزه خرید و تو با پرت کردن آن به سوى شیشه همسایه، از او تشکر کردى.
* وقتى هشت ساله شدى، او به تو در تهیه بستنى کمک کرد و تو با کثیف کردن همه ظرف هاى آشپزخانه از او تشکر کردى.
* وقتى ۹ ساله شدى، او تو را در کلاس نقاشى و موسیقى ثبت نام کرد و تو با تمرین نکردن، از او تشکر کردى.
* وقتى ۱۰ ساله بودى، او دائماً تو را از مدرسه به سالن ورزشى و از آنجا به میهمانى تولد دوستت مى برد و تو با بیرون پریدن از ماشین و خداحافظى نکردن از او تشکر کردى.
* وقتى ۱۱ ساله شدى، او تو و دوستانت را به سینما مى برد و تو از او مى خواستى تا در ردیف دیگرى بنشیند.
* وقتى ۱۲ ساله بودى، او از تو مى خواست تا دیروقت فوتبال نگاه نکنى و تو منتظر بودى او بخوابد تا راحت تلویزیون نگاه کنى.
* وقتى ۱۳ ساله بودى، او از تو مى خواست تا موهایت را مرتب کنى و تو با عوض کردن دائمى مدل موهایت از او تشکر کردى.
* وقتى ۱۴ ساله شدى، به اردوى تابستانى رفتى و فراموش کردى به او حتى یک تلفن بزنى.
* وقتى ۱۵ ساله شدى، او با خستگى از محل کار به خانه مى آمد و در انتظار یک «سلام» از طرف تو بود و تو در اتاقت را به روى او قفل مى کردى.
* وقتى ۱۶ ساله بودى و او منتظر یک تلفن مهم از دوست بیمارش بود، تو تمام روز را مشغول حرف زدن تلفنى با دوستت بودى.
* وقتى ۱۷ ساله شدى و او به تو اجازه داد که با دوستانت به گردش بروى تو با دیر بازگشتن به خانه بدون هیچ اطلاعى، از او تشکر کردى.
* وقتى ۱۸ ساله شدى او در مراسم فارغ التحصیلى تو گریست و تو با خوش گذراندن و عکس انداختن با دوستانت بدون توجه به او، از مادرت تشکر کردى.
تو همچنان بزرگ شدى و همچنان از او بابت این همه لطف، حتى یکبار تشکر نکردى.
با این وجود او هنوز بهترین دوست توست.
او هنوز مادر توست!

   + وسام ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

سلام!

چند روز پیش دایی جان بنده تماس گرفتند حال و احوالی کنند و یک مسئله ای رو تبریک بگن به بنده ی حقیر . من هم از تماس پر از لطف ایشان به مراتب شاد شدم. از آن جایی که من قبل تر ها وبلاگی داشتم و بنا به دلایلی مجبور به بستنش شدم دایی جان فرمودند که تو قصد پیچوندن ما رو داشتی (زبانم لال) و بنده که آدرس جدید وبلاگم را به ایشان دادم در ادامه ذکر کردم که به عشق شما این وبلاگ راه اندازی شد. دایی جان در جواب فرمودند هر کسی هم رئیس جمهور می شود می گوید من به خاطر مردم آمده ام. من فقط خواستم مراتب ارادتم را به ایشان برسانم و در آخر هم باید بگویم

دایی جان خیلی مخلصیم!

   + وسام ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

باز هم من و بی قراری و بی جواب ماندن دو چشم منتظر...

   + وسام ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢
    پيام هاي ديگران ()

 

میان سر در گمی سالهای سکوتم به دنبال کمی سلام می گردم

چه خیال محالی!!

خنده ام می گیرد...

   + وسام ; ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۱
    پيام هاي ديگران ()

 

من و تنهایی و آواز سگی در باران

من و تنهایی و پژواک سلامی در شب

من و بی خوابی و تکرار سلام

من و تنهایی و بی خوابی محض

   + وسام ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

 

امروز صبح روح مرا بر روی شانه هایشان می برند

روحم کم سال بود ، سبک بود

برای بردنش یک نفر کافی!

کاش آن یک نفر تو بودی و افسوس تنها کسی که می خواستم نبود!

روزی جسمم هم خواهند برد

اما ترا به جان آنکه می دانم عزیزش می داری

باش!

   + وسام ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

 

خب اول از همه سلام.

بذارین قصه ی اومدنمو تو پرشین بلاگ بهتون بگم. یه روزی ما رفتیم تو یه مراسمی که همه بلاگرهای حرفه ای جمع شده بودن از جمله چندتا از دوستان. من که دیدم همه دارن از بلاگشون می گن و از این حرفا (من هم حدود ٧ ماهی می شه که بلاگم و حذف کرده بودم) راستشو بخواین یه کمی حسادته ساکت نموند!!! این شد که من هم دوباره شروع کردم به نوشتن .

   + وسام ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٩
    پيام هاي ديگران ()